مجبور شدم بنویسم...
  
 فقط عادت کرده ایم...چیزی باید بنویسم.. باید کاغذ را سیاه کنم ..انگار اجبار است..اجبار و من مجبورم .. مجبور شدم بنویسم
 
دی 1390
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
 
آرشیو

آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 8 دی ماه سال 1390
~


طایر دولت اگر باز گذاری بکند


یار باز آید و با وصل قراری بکند


دیده را دستگه درد و گهر گر چه نماند


بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند


دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من ،


هاتف غیب ندا داد که آری بکند ....



از همیشه و هر روز بهترم ...


با تنها امید زندگیم  بهترم .. 


امروز هم دوستت دارم .. مثل دیروز ، حتی بیشتر از فردا ..



 
جمعه 2 دی ماه سال 1390
""

میگریم از دست ..


سایه های کور


کتاب هایی که می خوانم به زور ..


دست هایم بوی سیب می دهد گاهی


آه حوا !!!


نمانده هیچ آدمی باقی ..



تیک : نمی دونم کی اینو نوشته بودم .. امشب روی یه تیکه کاغذ پیداش کردم ولی وقتی خوندمش یاد این جمله معروف و زیبا که اگه اشتباه نکنم اسم کتاب معروفی هم هستش افتادم .. البته هنوز موفق به خوندن کتاب نشدم .. اینه اسمش :


" دوباره سیبی بچین حوا خسته ام .. بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند "


این نوشته هم از این متن الهام گرفته شده به احتمال زیاد .. ممنونم از همه دوستانی که همراهی می کنن و بهم سر می زنن






 
دوشنبه 21 آذر ماه سال 1390
کافه خیال



روبرو


دو راهی


هیچ و تاریکی


اینجا فقط آدم ها صف کشیده اند


من  پر از بی خوابی


وجودی  خالی


معده ای پر از اسپرسوهای تنهایی 


اینجا کسی مرا دود کرده مثل سیگار


من افتاده ام ..


حرفهایم ته حلقم گیر کرده..


من آنطرف تر افتاده ام ..


 
شنبه 12 آذر ماه سال 1390
خداحافظ
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

 
پنجشنبه 19 آبان ماه سال 1390
بی حوصله


من غلط می زنم در یک فنجان

حوصله ام که سر می رود تا ته دنیا می بافم

خیال را ..



 
جمعه 13 آبان ماه سال 1390
سک سکسه

احساسم مثل کودکی یک ساله که پیراهنش را نمی خواهد هر روز گریه می کند


قلبم مثل دوست مادرم که در هواپیما به من لیمو شیرین پوست کنده می دهد و من به زور لیمو شیرین را با استرس  تکه تکه در جای جای صندلی یک نفره ام جای می دهم .. می خندد..


کاش خوشه انگوری که چهار سالگی با پدرم روی تخت می خوردیم وقتی که پسرش بودم را بالا بیاورم

نبضم از سکس  9 سالگیم تلو تلو می زند 


من بزرگ بودم یا کوچک می شوم


امروز خدا چقدر قلقلکم می دهد







 
سه شنبه 26 مهر ماه سال 1390
ساعت های تو خالی


اینجا یا آنجا


اگر پیدا شدی به من بگو


تا سازهای مخالفشان را کوک کنم


دستهایشان را ببوسم


و طناب های دار را به گردنشان بیاندازم


اگر پیدا شدی به من بگو


تا به ستاره ها بگویم


هر شب برایمان دعا کنند ..



 
یکشنبه 24 مهر ماه سال 1390
--


یکی حواس منو پرت کنه لطفا


اونقدر پرت که هیچ سگی نتونه


پیداش کنه و برشگردونه !!!


 
جمعه 8 مهر ماه سال 1390
قسمت


به قسمت اعتقادی ندارم ،


تقسیمش که می کنم ،


باقیمانده صفر می دهد..."


 
جمعه 1 مهر ماه سال 1390
خودخواهی



کنار پنجره


ستاره چشمک می زند


فاصله لبهایم با شیشه کم می شود 


نفس نفس که می زنم


از سر شهوت بخار می کند


لبهایم را که می چسبانم چشمهایم خود به خود بسته می شود...


اگر صدای این تلفن لعنتی بگذارد....



 
چهارشنبه 16 شهریور ماه سال 1390
...

آرامتر ..


آرام تر ...


من جا مانده ام ..


گم شده ام در صدای تنبور دیوانه


جای پاهایت دیگر نیست که جایشان قدم بگذارم


من گمشده ام ..

آرامتر ..


 
چهارشنبه 16 شهریور ماه سال 1390
درویش


اشک که با  دستانش نواخته می شود


صدا که روی گونه هایم جاری می شود


خدایی که مقابلم روی تخت لم داده است



اینجا نه برزخ است نه بهشت نه جهنم


نه قلیانیست رو برویش نه خبری از هوریان


که رقصان از کنارمان عبور کنند


من اما ادامه نمی دهم


باشد آنجا که دروغگوها رسوا شده اند


در مقابل بت های آدم نمایشان


وقتی که وقتمان تمام می شود


لبخند می زنم..



 
چهارشنبه 16 شهریور ماه سال 1390
جدال


دست هایم می لرزد

بوی سیب می دهد

وقتی که بغض گلویت را می فشارد یا بقز

چه فرقی می کند دیگر

وقتی خیالی نیست

آنجا که می رود

حتی خدایی نیست




 
چهارشنبه 25 اسفند ماه سال 1389
بدون عنوان



اجبار تمام شد ...



نو تر روشن تر باید زندگی کرد


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ


توضیحات در پست بعدی ..


 
یکشنبه 17 بهمن ماه سال 1389
تولدت مبارک


۱۷ بهمن ۱۳۸۴ ..


یه همچین روزی من این وبلاگ رو درست کردم و حالا توی همچین روزی یه سری تغییرات به زودی اینجا اعمال می شه و حتی شاید سبک و سیاق نوشته ها هم عوض بشه .. نمی دونم ولی ماها که اسممون رو آدمه همواره در حال تغییر و تحول هستیم ..


ممنون از همه دوستان همراه قدیم و جدید ..


 
یکشنبه 3 بهمن ماه سال 1389
نگاه اول یا وداع آخر ؟


کجا بودم ..


ابتدا یا انتهای جاده ها


در سایه ها


مثل قدم زدن هر روز


خودم بودم و خودم


در تاریکی ــ برخورد نگاهت با نگاهم


تو به چه فکر می کردی ..


خداوندا در کار تو دخالت کردن گناه برایم تعریف شده


آگاه ام از پس همه تجربه ها


اما این حس دیگریست


تو بگو چه بناممش ..


اصلا نمی شود .. شاید هم بشود ..


صدا بود و نگاه بود و نگاه


هیچ نمی دانم نمی توانم .. نمی خواهم که بدانم


اصلا چرا می نویسم .. وقتی هیچ کلمه ای وجود خارجیش را هنوز به من نشان نداده و من گنگ شدم شاید این عشق است شاید نیست

می خواهم .. تو را می خواهم ..


فکر من هرز هرز

مثل علف های سبز

آن دور دست ها 

می رود گاهی

تو بگو اگر خطا می کند ..


نوشتم که بدانم هست

تکرار ــ عشق و انکار


بی دلیل .. با خطا ..


انتظار سخت است .. انتظار تو سخت تر



 
یکشنبه 12 دی ماه سال 1389
نمی دانم !



می گوید: دوستم دارد


می پرسد : دوستم داری ؟‌


می گویم:  نمی دانم


دیگر چیزی نمی گوید .. بغض می کند گاهی


ولی من می بوسمش


از لبهایش تا نوک انگشتان پایش را می بویم !‌


می گوید : عاشقم است


می پرسد : تو چطور ؟


می گویم : نمی دانم . 


سالهاست که دیگر چیزی نمی گوید .. چیزی نمی گوییم .


و من هنوز نمی دانم ..


شاید دروغ گفتن خوب است .. ولی من حتی دروغ هم نمی دانم !



 
یکشنبه 12 دی ماه سال 1389
بیگانه


نمی دانم خودم را خواندم یا کتاب را


بیگانه ام ... !!!‌


همانی ام که زندگیش را به عشق یک فنجان  قهوه ترک تلخ


و یک نخ سیگار قبرسی هر روز نفس می کشد ... 


بیگانه ای !؟


بیا با هم تنفس کنیم ..


دود کنیم .. عشق را هوس کنیم ..


 
دوشنبه 29 آذر ماه سال 1389
بی خوابی ها



ابتدا :


شب که می شود می گویند وقت خواب است همه می خوابند ولی من نمی دانم چه حسیست ..ساده در شب گم می شوم.


یا تخت یک نفره ام تحملم را ندارد یا شب از خوابیدن من بیزار است شاید هم پنجره اتاق لعنتیم من را به آسمانت گره می زند..

یکی نماز می خواند .. یکی عاشق .. یکی کاسب .. من اما می نویسم..از تو .. از خودم از خودمان ..از روزها می نویسم از روزهایی که گم شده ام ...

شاید درد من ــ درد تو باشد .. شاید نباشد .




۱. بی خوابی  (برای سایه )



بیخواب شده ام !


گوسفندان را یک به یک شمرده ام ..


نوبت ستاره هاست !

آسمان را نگاه می کنم

ستاره ای نیست ... هوا آلوده .. تنفس سخت است ..


من هستم و ماه


تا به حال چند صد هزار باریست که شمرده ام اش ..


صفحه آسمانت را ورق بزن .. بگو باران ببارد .. من دلم ستاره ها را می خواهد ..







۲. تخیل


خودم را در چشمان کسی دیدم که برهنه مقابلم ایستاده بود 


داشتم غرق می شدم در برهنگیش یا در  چشمانش 


نمی دانم ؛


با برهنگیش مقابله کنم یا با غرق شدن در چشمانش ! 






۳. من و خودم !‌


بغض کرده بودم .. کرده ام !‌


حرفی نیست .. صدایی نیست .. دستی نیست .. خدایی نیست !‌


پلک که می زنی !‌


من هستم .. نور شمع .. مدادم .. خودم و باز هم نور شمع !‌


ترجیح داده شده ام


به همانی که تو تقدیرش کردی و ما چه احمقانه صبح  را تا شب درگیرش شده ایم ..


سیگارم .. جان می کند .. انتهایش .. انگشتانم .. رهایش که می کنم .. خود فراموشی است ..


خاموش !‌ خاموش می شوم .. مثل شمع مثل انتهای سیگاری که فراموش می شود .. همین دقیقه ها .. 



تیک : چه باکی است که کلمات را بی علم همانگونه که می خواهی بچرخانی در زمان و مکان ـــ اینها دارایی من است از این همه .. الباقی مال تو .. خدایش !‌عشقش .. حالش ...


فقط


شهوت کلمات را از من نگیر ~







۴. آرزو ها


اینها را قبل از شروع مان آرزو کردم


دو حلقه


یکی در دست تو باشد آن یکی دست من !


جای خالی بین انگشتهایم با انگشتهایت پر شود .. برای همیشه باشد ..


بازی شروع شد .... تمام شد .


من مانده ام !‌


یک آرزو .. یک حلقه .. یک ...


قبل از شروعمان را آرزو می کنم ... ای کاش !‌..... برگردد ......


زمان !‌






۵.آن مرد آمد .. آن مرد بعد از باران آمد .



خواب بودم .. دروغ نه ! .. بیدار بودم !‌


آن مرد آمد  .. اما نه در باران .. بعد از باران آمد


ناله کرد .. وحشت کردم .. آری ترسیدم .. نگاهش نکردم .. به زور خوابیدم .. تصویر رفت .. آن مرد رفت .. آن مرد رفت ... 






۶. آینه


آینه دور است .. خودم را به زور میبینم ... چه برسد به تو ...






انتها :


من با اینها گریستم .. تو لبخند بزن .. بگذار آنها هم بخندند .. بگو بخندند ...



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


بی خوابی ها یک مجموعه بود که یک شبه به وجود آمد حالا با خیال راحت یک مدت نفس می کشم .. این که آدم همیشه از خودش انتظار داشته باشه هم خوبه هم بده ..


ممنون از شهرزاد .. مهناز .. مونولیزا .. پردیس .. من و تو .. و همه دوستان عزیزی که همراهی می کنن .. و ممنون از همه اونهایی که بی نام فحش می نویسن .. و چرندیات می نویسن ..










 
یکشنبه 21 آذر ماه سال 1389
خداوندا بسه !‌



این صورت استخوانی کار دست من می دهد

.

.

.

.

.

.

.

 آخر ...


   1      2      3      4      5    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 34465


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها