مسواکم را که می بینم رنگ تو را به خودم می گیرم و تجربه یونیت دندانپزشکی
تجربه دیروزم
بغض امروزم
و هق هق فردایم
با آن همه ادعای دوست داشتن حتی به شب اول هم رحم نکردی که من گفتم فکر می کردم من دیوانه ام ولی تو جنون داری و گفتی خداحافظ
و من احساس فاحشگیم گل کرده بود و قه قه از ته دلم خندیدم
خیابان دولت بعد از کاوه را که رد می شوم بوی بنزین و آن پنجره های مسخره .. واقعا از ته دل می خندم و زار میزنم .. خدایا من را چرا اینگونه می کنی که بخندم و گریه کنم ؟
و من گفتم .. به تو .. نه به خودم که تجربه جالبی بود .. همان یونیتی که خراب شده بود و بالا و پایینش می کردی و خودت هم روی پایم بالا و پایین می پریدی .. خنده دار بود و فریاد تو از سر شهوت فضای خالیمان را رنگ و بو داده بود و چقدر یواشکی در دلم خندیدم به حرفهای شب قبل
که چنان از معصومیت و پاکیت صحبت کردی که یاد مریم افتادم و پاکیش و مسیح را انگار زیاد خوانده بودی انجیل را آنشب
کمرم را چنگ می انداختی و دندانهایت را در شانه ام فرو می بردی و من چقدر احمق بودم که به جای لذت بردن آن همه علامت سوال گنده بالای سرم جمع شده بود ..
بار اولت هست ؟
و نیست و چه خوب بلد بودی تو کارت را و من چشمانم را ترجیح دادم ببندم برای رهایی از این همه فکر بیخود که آن وسط کار بیهوده بود دیگر .. و تو با لبهایت از روی لبهایم تا آن پایین را بوسیدی و خوردی و خورد شدم اندکی بعد و صدایی و سیگاری..